خدایا به که گویم ماجرای حسرت تنهایی خود را ، که دنیا دردو دل دارم ولی از بغض خاموشم
زلال که باشی سنگهای کف رودخانهات را میبینند، قانون تو تنهایی من است خدایا یکیـ از آنـ گریه هایـ شیرینـ کودکیـ امـ را پسـ بده.... ترسم که خاکستر شوم یک شب فراموشم کنی شوق نگاهت می زند چنگی به دریای دلم آرام بودم بی وفا، طوفان زدی بر ساحلم بغضم ترک برداشته ترسم ببارم نازنین دستم به دامان دلت، طاقت ندارم بیش ازاین لبریزم از دل دادگی دریاب این دل بسته را تا کی پریشان می کنی این آشنای خسته را شبی چون قاصدک پرواز کردی نشستی شانه ام را ناز کردی شبی چون اشک در چشمم شکفتی هزاران بغض خوردم ، تا نیفتی شبی لیلی شدی من هم به جبران .....شدم مجنون ،و شاید بدتر از آن تنها نوشت: زیباترین ستایش ها نثار کسی که کاستی هایم عرض سلام به بلندي بيل و به محكمي كلنگ ... زندگي زيباست زشتيهاي آن تقصير ماست، در مسيرش هرچه نازيباست آن تدبير ماست! زندگي آب رواني است،روان می گذرد.... انچه تقدیر منو توست همان می گذرد!! به دنبال خدا نگرد..خدا در دیر و بتکده و مسجد نیست.. لابلای کتاب های کهنه نیست... خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دوری از انسان ها نگرد.انجا نیست... خدا در دستی است که به یاری میگیری..در قلبی است که شاد میکنی.. در لبخندیست که بر لب می نشانی.. در فاصله نفس های من و توست که به هم امیخته ... در قلبیست که برای تو می تپد...در میان گرمای دستان ماست که به هم پیچیده . خدا اینجاست همسفر مهربان .. اینجا.... تنها نوشت:دنیارا میدهم برای لبخندتان .. هراسی نیست.. شاد که باشید دنیا از ان من است. بیا با من به شهر عشق رو کن خانه اش با من نگو دیوانه کو زنجیر گیسو را زهم وا کن دل دیوانه ی دیوانه ی دیوانه اش با من بیا تا سر به روی شانه ی هم راز دل گوییم اگر مویت به رویت شد پریشان شانه اش با من نگو دیگر به من اندر دل اتش نمیسوزد تو گرمم کن به افسونت گرمی افسانه اش با من چه بشکن بشکنی دارد فلک بر حال سرمستان چو پیمان بشکنی بشکستن پیمانه اش با من در این دنیای وا نفسای بی فردا خدایا عاشقان را غم مده شکرانهاش با من را عاشقانه نوازش میکند.تصویر قلب شکسته خورده ی روی دیوار که هستی من است ملکه ی ذهنم شده است شاید تنها مرهم دلم سفر با رویاهایم باشد.تو بمان با تمام رویاهایی که برای من خاکستری ست. ولی برای تو رنگی ست.من می روم،باور کن خیلی سخت است ماندن و شکسته شدن دوباره ی دلم!!! این بار من میروم و تو را با دنیایت تنها میگذارم.دستانم را به دست نسیم می سپارم و دلم را راهی جاده ی روزگار می کنم و عاشقانه فریاد میکشم عزیز بی وفای من .... خداحافظ ... روز میلاد من است.. و اگر بدان بازگشتم تو ببخشای آنچه را که بدان سزاوارتری. خدایا ! بر من ببخشای وعده هایی را که نهادم و آن را نزد من وفایی نبود ... و بیامرز آنچه را که به زبان به تو نزدیکی جستم و دل راه مخالفت آنرا پیمود.... خدایا ! بر من ببخشای نگاه هایی را که نباید و سخنانی که به زبانم رفت و نشاید.... آنچه دل خواست و نبایست و آنچه به زبان رفت و نشایست! مرا به یاد خواهی آورد آنچنان که باران غبار را از سنگ قبر کهنه ای میشوید تا نام فراموش گشته ای بدرخشد از پس سالها مرا به یاد خواهی اورد.. زندگی بر خلاف آرزوهایم گذشت برگی حکم داشتم و دیگر هر چه بود ضعیف بود و پایین بازی شروع شد!! حاکم او بود و من محکوم همه ی برگهایم رفتند و سر برگی بیش نماند برگی از جنس وفا رو کرد و من بالاتر آمدم بازی در دست من افتاد عشق،آمدم با حکم عشوه و ناز،برید و حکم آمد از جنس چشم سیاهش زندگی حکم پایین من بودم باختم !!حرف های دل من!! چه باید کرد،چه عاشق باشیم،چه صادق،چه سارق،دنیا محل گذر است. باید روزی از این دیار پر کشید و به دیاری نا آشنا سفر کرد.دیاری که شاید در آن جایی برای قلب های ترک خورده ی من و تو باشد که مدت هاست بر روی دل مانده و گرد و خاک،بی وفایی سر و رویش را پوشانده است. و دیگر حتی نیمه ی شکسته اش هم قابل دیدن نیست یادمان باشد دنیا بی وفاست،پس بیایید تا زمانیکه با هم هستیم قدر یکدیگر را بدانیم زیرا ممکن است،فردایی باشد اما ما نباشیم. خدایا اگر بنده ی گناهکار بودم تو را بنده بسیار است ولی اگر تو مدارا نکنی مرا خدایی کجاست........ نداند به جز ذات پروردگار که فردا چه بازی کند روزگار! ((هیچ کس تنهاییم را حس نکرد)) روز میلاد من است!! بیهوده نیست که من بی تو،نمی شوم و ترکیب تو در نام من قاعده زبان است که من بی تو سرگردانم،و من بی تو گنگ و مبهمم و منم که تو را مینوازم که بی من چنگ خاموشی،و تویی که به من شور میدهی که بی تو سیاهی سردم و سراب ساکتم.در حلقوم هر دردمندی تو را نالیده ام،و در خلوت تنهایان برای تو گریسته ام.در همه ی دل های عاشق بخاطر تو تپیده ام و همه ی چشم های،خوب از من دل ریخته اند. همه ی آه های ناکام از سینه ی من برخاسته اند.در همه ی بی تاب ها، غم های ناشناس،حسرت های مجهول،جستجوهای بی انتها،همه من بوده ام،همه تو بوده ای!! عشق را در پی ات روان کرده ام و هنوز آواره است.زیبایی ها از تو نشان میگیرند و هنوز تو را نشناخته اند..... کجایی ای آشنای ناشناس ؟؟ ای خویشاوند بیگانه؟؟ ای همیشه با من!!! بی تو بودن سخت و غریبی طاقت فرساست!!! پس بیا بیا که دیرگاهی است چشم انتظار توام به یاد او که رفت و خاطراتش.... تمام حقایق با دروغ آمیخته میشود!!
از صفـر شروع مــ ـے کنم !
تـــ ــ ـــــــــو
خوبـے هایم را از یاد بــبـر ...
مــ ـن
همـه چــیـز را ...
برمیدارند و نشانه میروند دُرست به سوی خودت .....
و تنهایی من قانون عشق
و عشق ارمغان دلدادگیست
و این سرنوشت تنهاییست....
تمامـ خنده هایـ تلخ امروزمـ را میـ دهمـ
![]()
![]()
چهلمین غروب پاییزی
وقتی در آخرین دادگاه زندگی،دادگاهی که شاکیانش اشک هایم و قاضی آن سرنوشت بود
به جرم تنهایی محکوم شدم.نه از وکیلم که آوای حزین قلبم بود کاری بر آمد و نه از شاهدانم
که در و دیوارهای غم گرفته ی اتاقم بود و قلب سپید دفتری که هر روز به خاطر خود خواهی
من عمرش را صفحه صفحه از دست می داد.پس جزایم را حبس ابد در زندان غم ها نوشتند
و بر پیشانی ام مهر کردند.که این اسیر سرنوشت است و هیچ بخششی شامل حالش نمی شود
به غم ها بگویید هر روز به مهمانی لحظه هایش بروند و رد پای تلخ مستشان را بر سر و
رویش بنشانند و من از همان روز در تنگ ترین سلول انفرادی نامرئی ذهنم نفس میکشم!
آیا هیچ قانونی نیست که سکوت آزار دهنده ی سرد و بی روح را بشکند؟؟؟؟
چهلمین غروب پاییزی
انتظار وفا نداشته باش از روزگار گذشته!! فصل های بی وفا...
سال های بی وفا...! منتظر یک امید نباش از عشق از دوستی!
زبون هایی که می گویند دوستت دارم! بی وفا هستند..
دارد روزی می رسد که گل ها درون باغچه دل میخشکند!!
عاشقان بیهوده انتظار رفتگان را میکشند.....
مسافران بی وفا راه های بی وفا...
بفهم که دنیا خالی از وفاست....
دوستانی که عمرت را به پایشان گذاشتی بی وفایند!!!
بفهم که زندگی خالی از محبت است خالی از عشق!!!
کسانی که برایشان جان دادی همه بی وفایند....!!!
انتظار از هیچ کس نداشته باش حتی زندگی چون
آن هم بی وفاست!!!
| Design By : Pichak |


